تبليغاتX
پرواز با بالهاي بسته

آخرین آپ

سلام...

خوب اول به قولی که دادم وفا کنم :

دوست داشتم نظر خیلی ها رو راجع به دوست داشتن بدونم منتها یه خورده وقت کم دارم. می دونید وقتی خیلی فکر کردم دیدم دوست داشتن های ما جز با نیاز شروع نمی شه. نیاز به کامل شدن  فکر کنم این چیزیه که باعث می شه دوست داشته باشیم.

یه مطلب خیلی طولانی نوشته بودم  برای این آپ ولی ترجیح دادم نذارمش.

دوستان من حدود یکسال اینجا بودم... از تمام کسانی که این مدت لطف کردند و به من سر زدند بینهایت ممنونم...

این وب کارش تمومه ... امیدوارم هر جا که هستید موفق باشید ....همشه شاد و خوشحال باشید... و در پناه خدا بهترین زندگی رو داشته باشید..

از دو تا دوست عزیزی که همیشه به اینجا سر میزدند زندگی و آرمان بزرگزاده عزیز یه تشکر ویژه دارم. برای هردوتون بهترین آرزو ها رو دارم و امیدوارم هر جا که هستید شاد و خوشحال باشید.

خدانگهدار همگی...

!! نوشته شده توسط shirin | 13:30 | جمعه سیزدهم شهریور 1388 •

ماه رمضان مبارك!

سلام... مبارك باشه اين ماه پر بركت براي همتون ماهي كه نديدن خدا خيلي سختر از ديدنشه!

۵-۶ روز مسافرت بوديم جاتون خالي خيلي خوش گذشت. ۲روز سنندج بوديم ۳ روز همدان .

جفتش قشنگ بود همدان يه كم بيشتر فقط هوا خيلي گرم بود. خيلي وقته آپ نكردم يه سوال مي خوام بپرسم هركي جوابي داشت بگه. اگه نظرا اونقدر باشه كه بشه ازش نتيجه گيري كرد توآپ بعدي با هم نتيجه گيري مي كنيم.فقط بي زحمت اكه خواستين جواب بدين يه كم بهش فكر كنين.

حالا سوال: به نظرتون چرا دوست داشتن شروع مي شه؟ يا بهتر بگم چي باعث مي شه كه دوست داشته باشيم؟

منم نظر خودمو با آپ بعد مي گم.

ايشالا كه هممون نهايت استفاده رو از اين ماه ببريم.

منتظر نظراتون هستم.پس فعلا...

                 View Image   

!! نوشته شده توسط shirin | 13:41 | سه شنبه سوم شهریور 1388 •

لطفا بخونید (یک اعتراف)

؟

!! نوشته شده توسط shirin | 19:42 | سه شنبه پنجم خرداد 1388 •

سلام به همه. عیدتون مبارک

سلام دوستای گلم خوبید؟ خوشید؟ ببخشید  خیلی خیلی چون یه مدته اسباب کشی داریم و کامپیوتر خونه وصل نیست. در اسرع وقت وصلش می کنم و به همتون سر می زنم. خلاصه که ببخشید. بگذریم.

.......عیدتون مبارکککککککککککککککککک

ایشالا که همتون سال خوبی داشته باشین و خیلی بیشتر از پارسال زش استفاده کنین و خوش بگذرونین. خوب دوستان من سرکلاسم دیگه باید برم تا مدتی کوتاه خداحافظ همگی.

آ راستی لطفا چارشنبه سوری خودتونو ناقص نکین. ولی خوش بگذرونین.

زهرا جون  وقت نمی شه اون لینکی رو که گذاشتی بخونم ولی یه نگا بهش انداختم. دفعه دیگه ه آن شم حتما می خونمش.

تا بعد

 

 

!! نوشته شده توسط shirin | 12:49 | سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 •

حقیقت.

سلام دوستاي گلم خوبید؟ یهو دلم خواست اینا رو بنویسم.

:

باید زنده بود و دوست داشت.باید هدف داشت و هدف را دوست داشت.

باید خدا را دوست داشت. همانطور كه او دوست دارد بنده هايش را .

بايد به او ايمان داشت. بايد ايمان داشت اوست كه كارها را مي انجامد.

بايد قدرت او را باور كرد. باید باور داشت ضعيف بودن خود را بدون او  و قوي ترين بودن خود را با او.

بايد دوست داشت دوستان او را . زيرا كه او گفته گر مرا خواهي در خانه ي دوستانم بزن.

بايد دوست داشت محمد را فاطمه را علي را . بايد دوست داشت حسين را حسن را.

(عليهم السلام)

 

 

من هر كار كردم ديدم نمي رسم زود به زود آن شم خلاصه اگه دير ميام sorry.

تا بعد خداحافظتون.

 

!! نوشته شده توسط shirin | 21:38 | شنبه نوزدهم بهمن 1387 •

سلام

سلام دوستای گلم. عرضم به حضور انورتون که اوضاع خوبه و می گذره. نمره ام ۱۹ که نشد هیچی شدم ۱۸.۷۲.

عیب نداره من که بی خیال شدم. دلم یه عالمه پیشرفتو تجربه می خواد که نمی دونم از کجا بیارم. هه خنده داره.

یه سایت میذارم خیلی چیزای بانمکی داره  وقت کردین یه سری بزنین.

www.bozicartoon.com

. ديدم امسال كه برف نيومد گفتم بذار حداقل يه قالب برفي بذاريم عقده اي نشيم

مي خوام اگه بشه اين وبو از تنهايي در بيارمو يه سري دوست جمع كنم اينجا و خلاصه اينكه يه كم هيجان بدم بهش .

 

پس اگه دوست داريد منتظر باشيد دوستاي گلم .

فعلأ ميرم تا بعد  باي.

                    

 

 

 

!! نوشته شده توسط shirin | 19:27 | یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 •

سلام...

سلام.. خوبین؟ کلی وقته که آپ نکردم. زندگی می گذره . خوش می گذره. یه عالم درس دارم تنها راهی که از خوندنشون خسته نشم و حوصله ام سر نره اینه که زورمو بزنم که دوسش داشته باشم و به اونجایی که قراره برسم فکر کنم. وگرنه منو بکشی نمی تونی بیشتر از نیم ساعت سر یه کتاب نگه داری. خدا رو شکر امتحان امروزو خوب دادم. خیلی کم خوندم ولی خیلی خوب دادم. دیگه بگم که تو مدرسه خیلی خوش می گذره. خیلی زیاد. دیگه اینکه دلم می خواد برم کوه فقط اگه ببرنم که نمی برن بابام که هی می گه کار دارم مامانم که حال نداره خلاصه که نمی شه کی می شه من رانندگی یا بگیرم و امیرحسین و مهدی وردارم با هم بریم بیرون؟

دعا کنید امتحانامو خوب بدم. اگه۵/۱۹ به بالا شم خوبه.قابل تحمله. من دیگه برم. به همه خوش بگذره. تا بعد خدافظ.

!! نوشته شده توسط shirin | 13:8 | شنبه هفتم دی 1387 •

هه هه...

سلام.

امروز مدرسه خیلی باحال بود. کلاس آمارو می خواستیم بپیچونیم از  دماغمون در اوردن. تک زنگ اول و رفتیم کتابخونه  بعد تک زنگ دوم گفتیم جامون لو می ره رفتیم نمازخونه بعده ۱۰ دقیقه ناظممون اومد بالا  پیدامون کرد گفت شما ها کجا بودین تمام مدرسه رو دنبالتون گشتیم . معلموتون از دستتون ناراحته و غیبت غیر مجه خوردینو خجالت نمی کشینو ... ما هم گفتیم خانوم ما فکر کردیم مشاور فیزیک اجازه گرفته بوده آخه جدا دیروز مشاورمون گفت که فردا سر زنگ آمار اجازتونو می گیرم که برای  پروژه تون بیاین پیش من خیلی باحاله باهمون پائه...بعد ناظمه هم گفت هکسی به ما چیزی نگفته خلاصه که غیبت خوردین بعد رفت پایین بعد ۵ دقیقه اومد بالا و من و جفری و صدا کرد بعد گفت جفتتون فردا با ولی میاین مدرسه. من یه لحظه خشکم زد اصلا فکر نمی کردم که انقدر جدی بشه. منم زدم به در پررویی و گفتم باشه خانم حتما با ولی میایم چون ما فکر می کردیم که شما اطلاع دارین و گرنه حتما اجازه می گرفتیم... اون که اصلا گوشش بدهکار نبود و گفت باید به مامانتون بیاید مدرسه. ما ام گفتیم باشه. یه عالم داستان داشتیم ... بعد حالا من می ترسیدم به مامانم بگم برای اینکه پوست از سرم می کند چون پارسالم نزدیک بود پرتمون کنن بیرون. ولی خدا رو شکر یه جوری بهش گفتم که فکر نکنه خیلی چیز مهمیه آخه واقعا هم زیاد مهم نبود الکی شلوغش کردن. حالا من و جفری ام نمی دونستیم بخندیم یا  ناراحت باشم. ولی الان اصلا ناراحت نیستم چون خوش گذشت آرزو به دل نموندم و یه بار گفتن با مامانت بیا مدرسه.

دیگه اینکه منم اصلا فردا از قبل اجازه گرفته بودم که می خواستیم بریم اصفهان.  برای همین بیشتر خوشحالم.

خدایا شکرت اینم به خیر گذشت. مرسی خیلی زیاد .

به همه خوش بگذره تا بعد خدافظ

!! نوشته شده توسط shirin | 17:37 | چهارشنبه یکم آبان 1387 •

سلام...

سلام.

همه جا خوبه و خوش می گذره. چیز دیگه ای غیر از ندارم بگم غیر شادی و قشنگی چیزی ندارم که بگم غیر از یه خدای خوب و بزرگ هیچی ندارم. وقتی احساسش کنی همه چی عوض می شه. خدایا همه رو شاد و خوشحال کن.

!! نوشته شده توسط shirin | 21:40 | پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 •

سلام!

سلام.

ماه رمضون دیگه داره تموم میشه. امشبم شبه ۲۱ ه. نمی دونم چه اتفاقی می افته فقط امیدوارم خدا لیاقتشو بده تا بتونم این شبو خوب بگذرونم.

خوشحالم چون دو روز دیگه باید برم مدرسه و از این روزای تکراری و بی کاری نجات پیدا می کنم.

اینی که بالا نوشتم مال چند وقت پیشه که ثبت موقت  بود.

زندگی قشنگتر از اونیه که فکر می کردم اگه چیزایی که خدا گفته رو اجبار ندونی و بفهمی که همش باعث می شه زندگیت قشنگتر بشه نه اینکه محدود تر بشه. خدایا بزرگتر از اونی که ب کلمه وصف بشی. زندگی همه رو قشنگتر از اینی که الان هست بکن.

به بنده هات کمک کن نذار خودشون تنها بگردن تا تو رو پیدا کنن.

شکرت خدایا.

 

!! نوشته شده توسط shirin | 14:41 | یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 •

سلام!

من از زندگیم خیلی چیزا دارم که بگم. از چی بگم از احساسی که الان دارم و خودمم نمی دونم که چیه؟ نمی دونم خوبه یا بد. نمی دونم این یه مقدمه برای یه اتفاق خوبه  یا  بد.

از آینده ای بگم که هیچ فکری براش ندارم. از کسایی که دوسشون داشتم و رفتن یااونایی که هستن؟

از خدایی که دوسش دارم... از خدایی که دوست ندارم  از دستش بدم.

از دو تا برادری که خیلی ساده و دوست داشتنی ان. از کسایی که صادقانه دوستم دارن؟

از کسایی که هیچ دروغی  تو حرفاشون نیست. از مدرسه ای که احساس می کنم بهتر از مدرسه ی قبلی ام نیست؟

از خانواده ای که خیلی دوسشون دارم؟

از بابایی که یه زمانی  عاشق بودیم هر دوتامون عاشق همدیگه بودیم. اما الان انقد کار داره که دیگه وقتی برای عشقش نداره؟

 از کدوم بگم خدایا .

تو همه رو می دونی حتی بهتر از خودم/...

 

!! نوشته شده توسط shirin | 11:31 | سه شنبه پنجم شهریور 1387 •

!!!

سلام. این وب هنوز راه نیفتاده. ولی ایشالا میفته.

هنوز براش قالب پیدا نکردم. یه قالب جدید و سفید می خوام که نیست. یا هست من نمی بینم.

من این وبو نساختم که کسی بیادو مطلباشو بخونه. میدونی چی می گم منظورم اینه که خیلیا یه مطلبی می ذارن و منتظرن یکی بخونه و نظر بده. ولی من فقط می نویسم.

ولی خوب ایندفه بدون اینکه من کسیو خبر کنم اومدن اینجا و من خوشحالم که تو ایم وبم هم دوستای جدید پیدا کنم...

پریشب رفته بودیم عروسی . من کلا از عروسی خوشم نمیاد. البته تازه اینطوری شدم. عروسیای ۳ .۴ سال پیشو خیلی دوست داشتم. ولی الان همه جا خیلی یخ و بی احساس شدن.مگه نه؟

تو مدرسه خوش می گذره. بذار چند تا از بچه ها رو معرفی کنم.

مریمو زهراو زهرا(جفری)و هستی نرگس و و مهسا و نیلوفر و ... هستن زیادن.

حالا خودم اسمم شیرینه. تهرانم و ۱ خرداد به دنیا اومدم. دو تا برادر دارم که از من کوچیکترن . فکر نمی کنم آدم احساساتی باشم ولی خوب هر کسی به موقش باید یه کم احساسات خرج کنه. که منم می کنم.قدم ۱۷۰ه. آدما رو خیلی خوب و زود می شناسم البته نه از پشت کامپیوتر!

همه بهم میگن مغروری ولی خوب این باعث نشده که کسی رو ناراحت کنم. آدما رو خیلی دوست دارم. مخصوصا دوستامو. با این حال فکر می کنم هنوز بلد نیستم دیگران رو دوست داشته باشم.

خوب بسه. راستی اگه یه سایت خوب بره قالب می شناسید بگید. مرسی.

تا بعد

!! نوشته شده توسط shirin | 18:40 | یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 •

سلام

سلام.

این وبلاگ دفتر خاطرات منه.

خوب هنوز شروع نکرده باید برم. ۳ در ۴ شروع شد. دیشب برقا رفت ندیدم .

پس تا بعد بای.

!! نوشته شده توسط shirin | 15:13 | پنجشنبه سوم مرداد 1387 •

...

... هنوز نه
!! نوشته شده توسط shirin | 16:0 | دوشنبه سی و یکم تیر 1387 •

RSS